حتی با تو باز تنهایی من زیاد است بیش از حد تصورت....پس تو کجایی.
امشب مثل هر شب دیگه دلم از دوریت بدجور گرفت اخه دلم برات خیلی تنگ شد اما حیف که خودت تو هیچ کدوم از دلتنگی های من نیستی.دوست ندارم همش برات از غم بگم یا از درد زیاد وجودم بگم اما بدون درد من خیلی زیاده این دلتنگی ها جونم و اتیش میزنه دیوونم میکنه.در تمام لحظه هام همش یاد تو هستم و به هر چیزی بخوام برسم باز اخرش از هر راهی میرم به تو میرسم زندگی بی تو محاله.سخته.حتی ۱ ثانیه.اما همه چیز اونقدر خوب نیست چه جوری بگم احساس خوبی ندارم خیلی زیاد ترس دارم.بهت شک ندارم ولی اگه دوسم نداشته باشی چی؟این بعنی مرگ لحظه هام اگه راهمون جداشه و...بگذریم قشنگ نیست در موردش حرف بزنم.
غم اصلی من گذشته هست با اینکه همه عقیده هام اینه که گذشته گذشته ولی وقتی گذشته بدون تو یادم میاد اون همه رنج.سختی.شب زنده داری ها.التماس ها.دعا ها .اشک ها و گریه های بی امون واز همه بیشتر سردی بیش از اندازه رفتار تو در اوایل اتیشم میزنه و همیشه هزار تا علامت سوال جلوم قرار میگیره که چطوری من تونستم تحمل کنم واقعا این من بودم که اینقدر صبر داشتم.
قبلا ها برای اینکه نداشتمت اشک میریختم ولی حالا دیگه چرا اشک میریزم یعنی واقعا هنوز غمی هست؟
چرا زندگی اینقدر سخت و پیچیدست؟چرا من نمیتونم ادمایی که زیادی دوسم دارن و عاشقم هستن و دوست داشته باشم و تو هم من و نمیتونی دوست داشته باشی.ولی یعنی واقعا تو دوستم نداری؟
کاش میتونستی جواب همه ی سوالام و اونقدر خوب بدی که من برای همیشه مطمئن بشم.اما باز هنوز راه طولانیه من دره ای که جلوم بود و رد کردم و نیفتادم توش ولی خوب الانم روی یک پل هستم که این پل هم روی دره هست پس هنوزم امکان لغزش و ترس از افتادن هست.
اما حالا که کار اینجوری شده و من دیگه اون ادمی که بودم نیستم خیلی از عقایدم و فقط برای باتو بودن تغییر دادم وپشیمونم نیستم هر لغزشی در پل زندگی من وراه رسیدن به تو باعث نابودی کل وجود من میشه اینو باور کن.پس خواهش میکنم برای جلوگیری از لغزش پل کاری بکن و من و اینقدر ساده و راحت به دسته دره نسپار.
نام تو را آورده ام دارم عبادت مي کنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي کنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي کنم
گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت مي کنم
رفتم کنار پنجره ديدم تو را . بگذريم
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت مي کنم
من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي کنم
تو التماسم مي کني جوري فراموشت کنم
با التماس اما تو را به خانه دعوت مي کنم
گفتي محبت کن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم که تو باور کني دارم محبت مي کنم
